close
تبلیغات در اینترنت
پای جا مانده
بشتن
طبیب محمد صدیقی درمان بیماری ها با گیاهان دارویی و طب سنتی
♣کارشناس گیاهان دارویی بیش از 50 سال تجربه♣
کاملترین مجموعه گیاهان دارویی در منطقه
🌺 ترک اعتیاد به روش سنتی به کمک عرقیات گیاهی
🌺 درمان انواع بیماریهای تنفسی و گوارشی
🌺 درمان بیماریهای عصبی و مغزی
🌺 درمان بیماریهای خونی و قلبی
🌺 درمان بیماریهای پوست و مو
🌺 درمان بیماریهای مفصلی و استخوانی و عضلانی
🌺 درمان انواع بیماری زنان ( اختلالات قاعدگی ، داروی زاچی، حاملگی،  جلوگیری از حامگی، رحم و....) 
🌺 درمان بیماری دهان و دندان
🌺 درمان بیماریهای دستگاه تناسلی
🌺 درمان لاغری و چاقی با داروهای ترکیبی
🌺 درمان سنگ کلیه و مثانه و سنگ صفرا و پروستات
شماره هاي تماس: 02165114469 + 09120580638 + 09155077358
طبیب محمد صدیقی درمان بیماری ها با گیاهان دارویی و طب سنتی
ߌترک اعتیاد به روش سنتی به کمک عرقیات گیاهی
ߌدرمان انواع بیماریهای تنفسی و گوارشی
ߌدرمان بیماریهای عصبی و مغزی
ߌدرمان بیماریهای خونی و قلبی
ߌدرمان بیماریهای پوست و مو
ߌدرمان بیماریهای مفصلی و استخوانی و عضلانی
ߌدرمان انواع بیماری زنان ( اختلالات قاعدگی ، داروی زاچی، حاملگی،  جلوگیری از حامگی، رحم و....) 
ߌدرمان بیماری دهان و دندان
ߌدرمان بیماریهای دستگاه تناسلی
ߌدرمان لاغری و چاقی با داروهای ترکیبی
 ߌدرمان سنگ کلیه و مثانه و سنگ صفرا و پروستات
ایا مي دانيد در طب سنتي اصيل ايراني هيچ بيماري بدون درمان نيست 
 شماره هاي تماس: 02165114469 + 09120580638 + 09155077358
♣کارشناس گیاهان دارویی بیش از 50 سال تجربه♣
کاملترین مجموعه گیاهان دارویی در منطقه

پای جا مانده

پای جا مانده

پای جا مانده
پای جا مانده
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • ست هاي زيبا
  • ست زيباي مخمل تعداد محدود
  • پای جا مانده
  • خرید لباس زیر
  • مايو شنا بند گردني(بزودي1393)
  • مايوشنا بانوان
  • لباس زير فانتزي طرح چرم رنگ قرمز داراي زنجير در جلوي لباس
  • ست سینه بند،تولید ترکیه برند manken
  • برای . . . از کجا شرو کنم
  • بدون شورت ، چه زمان
  • محل تبلیغات شما

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    2 239 mohsen2joneidi
    1 102 aminjaneman
    0 90 diyana
    0 63 diyana
    0 84 diyana
    0 68 diyana
    0 71 diyana
    0 63 ziiba
    0 75 ziiba
    0 79 ziiba
    0 81 ziiba
    0 98 ziiba
    0 87 kimiya
    0 76 kimiya
    0 82 kimiya
    0 76 kimiya
    0 77 kimiya
    0 67 kimiya
    0 77 zahra
    0 84 zahra
    0 82 zahra
    0 84 zahra
    0 65 zahra
    0 163 modir
    0 118 aniaz
    0 89 aniaz
    0 101 aniaz
    0 106 aniaz
    0 121 aniaz
    0 96 donya

    پای جا مانده

    این مطلب رو در ساعت: در سایت قرار داده است.

    به نام خدایی که میگه خون شهید کلیدباغ بهشت است

     

    یا صاحب الزمان ادرکنی این رمزی بود که فرمانده عملیات به نشانه پیروزی اعلام کرد بغض بزرگی راه گلویم را بسته بود صورتم غرق اشک شده‎ ‎بود در یک چشمم اشک شوق پیروزی و در یک چشمم اشک غم:

    غم از دست دادن هم رزمانم چون که عده ای ازهم رزمانم زخمی شده بودند و عده ای به اسارت رفتند وعده ای که سبک بال بودند بعد از نوشیدن شربت پرفیض شهادت بال گشودند و رفتند و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند حال ما مانده بودیم و نوای بی نوائی چون هیچ راهی به جزء راه برگشت به قرارگاه را نداشتیم راه قرارگاه را در پیش گرفتیم برای کوتاه شدن بعده مسافت همه هم نوا با هم این آوا را نجوا می کردیم. من غریب خلوت تنهاییم سوزد از غم سینه ی سوداییم چشم من بارانی ابر فراق داغدار لاله صحراییم من اسیر بند زندان تنم بی قرار این دل شیداییم آه سرد من نشانه درد من دردمند نکته داناییم هم چونیلوفر به بالا سرکشم چون زمینی نیستم بالایی ام سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود در همین هنگام بود که ناگهان پای من دست نوازش به سر یک مین ضده نفر کشید فقط مجال این را پیدا کردم که چشم هایم را روی هم بگذارم و با صدای بلند بگویم (یا صاحب الزمان) دیگر چیزی نفهمیدم چشم هایم را که باز کردم دیدم شخص سفید پوشی به طرفم می آید خوشحال شدم پیش خودم گفتم به آرزویم رسیدم من شهید شدم و این شخص سفید پوش که به طرفم می آید فرشته است نزدیکم که شد گفت خدا را شکر به هوش آمدی شما برای خدا خیلی عزیز بودی که اتفاقی بدتر از این برایت رخ نداده از او پرسیدم مگر من کجا هستم چه افتاده؟ مگر اینجا بهشت نیست؟ مگر من شهید نشدم مگر شما فرشته نیستی؟ پرستار خندید و گفت نه برادر نه اینجا بهشت است نه شما شهید و نه من فرشته هستم شما فقط یک کم زخمی شده بودی الأنم در یکی از بیمارستان های شهر خرمشهر بستری هستی تازه آن وقت بود که همه چیز به یادم آمد در همین هنگام صدای گلبانگ اذان از گلدسته های مسجد جامعه شهر بلند شد و در تمام فضای شهر پیچید خواستم از روی تخت بلند شوم تا بعداز گرفتن وضو تمام قد روبه سوی قبله امن الهی بأیستم قامت ببندم و اقامه نماز کنم و در سجاده عشق در پیشگاه معشوقم سجده شکر به جا آورم خواستم در رکو در مقابل خالقم سر تعزیم فرود آورم و در قنوت نماز دست نیاز دراز کنم به سوی آن بی نیاز و ادای دین کنم خودم را که بلند کردم دیدم پاهایم توان حرکت کردن ندارند هر چقدر تلاش کردم بی فایده بود ناخواسته تسلیم ناتوانی شدم از پرستار پرسیدم بپخشید چرا پاهایم توان حرکت کردن ندارند ؟ پرستار با تعجب! نگاهی به بلندای من کرد و گفت پاهایت؟ کدام پاهایت؟ نگاهی به پرستار کردم ودودستم را به نشانه نشان دادن پاهایم بلند کردم تا روی پاهایم فرود آورم دستانم را که پائین آوردم دیدم پاهایم سرجایشان نیستند وحشت زده شدم نگاهی به پرستار کردم و گفتم پاهایم! پاهایم کو؟ چرا پاهایم را قطع کردند؟ مرد پرستار خندید و دست نوازش به سرم کشید و گفت تو پاهایت را همان جا روی مین جا گذاشتی پاهایت چون پای رفتن داشتند دیگر طاقت نیاوردند و زودتر از موعد پا به عرش الهی گذاشتند پاهای تو پا به پای شهدا رفتند نگران نباش پاهایت در دست خداست پاهایت نزده خداست هنوز حرف های پرستار تمام نشده بود که بغضم ترکید و گریه امان نداد در همان هنگام بود که با صدای مهربان مادرم از خواب بیدار شدم مادرم اشک هایم را همچون پرده ای از جلو پنجره چشمانم کنار زد و لیوان آب سردی را که در دستش داشت به دستم داد و گل بوسه را بر صورتم کاشت و گفت بیا پسرم کمی ازاین آب بخور تا حالت بهتر شود بعد پرسید. حمیدرضا پسرم چرا انقدر در خواب بی تابی می کنی؟ مگر چه خوابی دیدی؟ لیوان آب سرد را از دست مادرم گرفتم و چند جرعه نوشیدم بعد از گفتن ذکر سلام بر حسین (ع) به مادرم گفتم مامان خواب عجیبی دیدم مادرم گفت انشاءالله که خیره پسرم چه خوابی دیدی ؟ هنوز سؤال مادرم تمام نشده بود که رو به سوی قبرسه شهید گمنام کردم همان سه شهیدی که در بلندترین نقطه شهرنقاب خاک به صورت کشیده اند بعداز خواندن فاتحه ائی به مادرم گفتم به قطره قطره خون شهدا سوگند به خون لاله های پرپر شده سوگند به شهده شهوده همین شهدا سوگند به پروردگار بزرگ سوگند به راستی که این جمله که می گویند شهید قلب تپنده تاریخ است اصلأ به نظر من شهید خود تاریخ است بعد امید دیدن خواب شهدا چشم هایم را روی هم گذاشتم و در دلم به شهدا گفتم چون فقط در خواب می بینم تو را دوست دارم زندگی در خواب را.

     

    این یک داستان تخیلی است

    نام داستان: پای جا مانده

    نام نویسنده: حمیدرضا مهرابی

    نام شهر: سمیرم

     

    نام: اصفهان



    تعداد بازديد : 349
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    ست هاي زيبا
    ست زيباي مخمل تعداد محدود
    مايو شنا بند گردني(بزودي1393)
    مايوشنا بانوان
    لباس زير فانتزي طرح چرم رنگ قرمز داراي زنجير در جلوي لباس
    ست سینه بند،تولید ترکیه برند manken
    برای . . . از کجا شرو کنم
    ع ك س س ك س ف و ق ه ن ر ي
    آرزوي دختران مجرد
    چرا نميتونم بكنم قسمت 3. . .

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( زندگي )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف

    nohtani, نهتانی , nohtany ,